اشعار شب هفتم محرم از حضرت علی اصغر علیه السلام


اشعار شب هفتم محرم از حضرت علی اصغر علیه السلام

رضایت تایید شده:

سرباز کوچولو کفن پوشید
یاس سبدی در مسیر شقایق شدن قدم گذاشت

صالح یعنی من را وارد کاروان خود کردی
یعنی من پیش تو آمدم جسم و روح…

کمی از اشک های عجیبت را برای من بنوش
در چشمان پر لبت احساس تشنگی کنم

وقتی امروز بعدازظهر در حال قدم زدن هستم، چقدر اینجا می مانم؟
دوستان کفن صورتی روی زمین افتاد

امیدوارم یک جعبه پر از گرما داشته باشید
روی شانه کوچک من، این گرمای طاقت فرسا

ناگهان چشمه ای از خون در دست مولا جاری شد
قبل از تیر گلوی آن شاخه شیطانی

گهواره خالی خدا، فقط دل و گرما می ماند
گرمایی که ترس از سوزاندن دلم را از بین برد

محسن حنیفی:

آرایش کهکشان به نبض این گهواره بستگی دارد
امید شش ماه از عمرش بسته شد…

وقتی باران به لبانش نرسید
یعنی رحمت به آسمان بسته است

آب فرات بسیار شیرین است. ولی
راه ارتباطی آن به دریا همچنان بسته است

بله، من علی اکبر و قاسم هستم
تلفظ لب های کودک بسته است

پرهیز از بلای جان امامش
او تا زمان مرگ با اربابش عهد بست

پدرش می خواست خنجرش را ببوسد
اما راه قبله با تیر و کمان مسدود می شود…

جواد محمد زمانی:

بسواتار زی بانگ ای چلالی
یک عاشق و مهربان

من صد سال در یک شب سفر کردم
رهایی از فکر تولد و مرگ

آیا حجتت را تمام کردی؟
یا از دسته مرطوب؟

بعد از کلبه برادر بزرگترت
بی خوابی و بی حوصلگی

شیر مادر را کجا سفارش دادی؟!
کجا التماس و شکایت می کنی؟!

تو نعمتی از دست پدر
تو یک یاغی، تو عطر زائدی

با نگاه تو که می دود
ترفندهای هارلم را شکست دهید

می خواست دشمن حسین را بکشد
فکر میکنه تو احمقی

غافل از آن در حماسه خون
شما یک مبتدی هستید، حتی اگر بالغ هستید

و درود خدا بر آل علی
که از آن فرود آمدم

هادی جانفدا:

بگو یک شبه برای خودت مرد شدی
و امروز روی پاهای خود ایستاده اید

در قیامت به همه نشان دهید که چه هستید
بار دیگر در پی ادعای شما

از آسمان به زمین بیفتید
مثل همه مردها به پای خود بیفتید

پدر تو را به خدا برده است
اما شما همچنان مشغول خاخام خود هستید

که می تواند پایان تکامل باشد
سه جرعه از ماست را داخل نای بنوشید

یکی به جای عمو تشنه تر از تو
یکی برای رباب و یکی برای خودت

تمام نیزه هایت را بده و بگیر
یه سایه برای خاله ات

و سپس، یک کاروان همکار بالا می رود
برو به نیت رسیدن به آخرت

بالاخره صعود خود را خواهید دید
که فقط پایان تاج و تخت است، آغاز خودت

در سه روز آینده در بهشت ​​دفن خواهید شد
کنار دل پدرت خاک کربلاست

محمد حسین ملکیان:

قبول دارم در کربلا حقوق نگرفتم
مرا سرزنش نکن! جواب آغوشم را ندادم

او تمام توانش را داد، هارلم، اما
به خدا سوگند به سوی علی عجله نکردم

با زهر کامم را تلخ کرد
من هرگز یک لیوان گلاب را نبوسیدم

هزار بار مرا فرستاد تا آب را نگه دارم
اما من به حضرت عباس فکر نمی کردم

من دو انتخاب داشتم: جوانتر – حسین… ساده
چشمانم را بستم و بین این دو انتخاب نکردم

متاسفانه برای من، هیچ تیری در تمام دنیا وجود ندارد
برای دل رباب کاری نکردم

علی فردوسی:

سپر با دستکش بدون شمشیر پوشیده شده است
شجاعت، میراث این قوم، مانند یک شیر می آید

نمایش بهشت ​​توسط بابا
چقدر آبی به این چشمان معصوم می آید!

زبانش کودکانه است و من نمی فهمم چه می گوید
اما از چشمانش خواندم که با بزرگنمایی می آید

جز آه از رحمت ظلم چیزی نگفت
نمیدونم چرا دنیا اذیت میشه!

با قطره ای اشک دنیا را شفاعت می کند
از چشمان او آیه تطهیر

به من بگو آخرین سرباز میدان چند ساله بودی؟
با خون از زخمت بوی شیر می آید
::
بخواب فرزندم لالا…بگذار دشمن بنوشد
بخواب بچه من لالا… یه تیر میاد

ظرفشان برنده شد:

چه آتشی در آب نشسته است
چه کسی تسبیح روی گونه هایش را گلاب خواند؟

یک آه بلند گوشه گوشه می آید
آیات نشسته در حرم رباب چیست

چشم این زن خسته کجا باید برود؟
در راه دید او فقط سراب است

«حتی زیر عبا چه کردند؟
چه کار کردند که در چشمانش بخوابند؟

چقدر دیر! صدای گریه کوچکتر کجاست؟ “
نشستن وسط یک چادر پر از اضطراب

حجاب عربی را از بالای سرش باز کرد
درست مثل یک سوال بی جواب

تا یک سال هیچکس چیزی را که در آن سرزمین دیدند، نگفت
رباب درست زیر آفتاب نشسته است

مجید تال:

او سعی می کند فرزندش را در لباس پنهان کند
باید قطع شود. سر را جداگانه پنهان کنید

گریه کوچکتر، صدای تشویق، با پیکانش
هارملا باید صدا را در صدا پنهان کند

مشتی خون به آسمان انداخت
او می خواست توده زمین را در هوا پنهان کند

با غلاف خنجر، بابا پسر را دفن کرد
از کربلا خواسته شد که در کربلا پنهان شود

جرمی فرزندش را پشت چادر دفن کرد
آخرین خنده اش را کجا پنهان می کند؟

حسن البیطانی:

تو سقفی جز آسمان نداری
سایه روی سرت بود، دیگر سایه نداری

آیا خورشید روی نی بود؟ حق داری بسوزی
دیدی جز او سایه ای بر سرت نیست

اینو باور نکردی؟
خودت اینو باور نمیکنی

می خواهید در مورد عصبانیت خود صحبت کنید
تو هیچ کلمه ای بهتر از لیلای نداری

هر وقت یادت می‌آید مولا بی‌خانمان است
می سوزی و دیگر علی اصغر را نداری

هر شب در این گهواره نوزادی بی قرار است
“این غم سخت است، از هر نبودن سخت تر است”

در گهواره زندگی گریه کردیم
هرگز لایه بندی را متوقف نکنید