از اشعار شب ششم محرم الحرام حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام.


از اشعار شب ششم محرم الحرام حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام.

حیدر المنصوری:

این جوان که گل صورت را دزدیده کیست؟
سیزده برابر ارتفاع زمین

روبه روی سرچشمه زیبایی و دریای وفاداری
ماه به آن افتخار می کند

جک پرسید منبع این نور کجاست؟
عشق نشان داد که می درخشد

در مقابل او شور شهادت شیرین تر از عسل است
آسمان میوه احساس را از چشمانش کند

هر چند هفتاد و دو لاله همه اهل ایل بهار هستند
چه کسی باغی سرسبزتر از او دیده است؟

میثم الداودی:

خداوند در شور و اشتیاق خود جام شما را پر از عسل کرد
این باعث می شود معده شما در لحظات تشنگی شیرین تر شود

با لب های خشک مرگ را خواندی
که هر لحظه نام تو را بر عرش و فرش می زند

شما نشان دادید که در نسل خوب چیزی جز خوبی وجود ندارد
ظاهر کوفی تمام ماه را ندید

وقتی به میدان رفتم خندیدم و فهمیدم
چه چیزی لبخند شما را حل می کند؟

من در میان کارزار جراح به آخرین راه حل متوسل شده ام
به پیامبری که جواب سلامتی بی وقفه را داد

در آن لحظه دیدند که دشت از عطر تو پر شده است
فرشتگان با ظاهری جدید در قیامت!

تو حسین کارآگاه خوب غزل بودی
با شهادت عاقبت بخیر کن

مصطفی متولی:

تو لاله سرخی و خیس خونت
بی دلیل نیست که من چنین بویی را استشمام کردم

دشت را با بدی های دل داغت سوختی
تو باغی پر از گیاهان هستی

کشش تیغ و خیمه کربلا را تکان دهید
صاعقه خوردی و خنجر زدی…

سنگ را بخور و بر آینه هایت تکثیر کن
مثل غم های دلم دو چندان شد…

مجتبی دیروز دست تو را به من داد
اما امروز شما مهمان برادر هستید

شهادت شما شیرین تر از عسل است
ایمان آوردم…

تو سختی می کشی و جگرم می سوزد
امروز شبیه علی اکبر هستی

محمد سهرابی:

تا اینکه نیزه عجیبی مرا گرفت
کنارم نشست و نشانم را گرفت

آشکار می شد. بابا بهت زنگ زد عمو!
سومواریس رسید و دهانم را گرفت

می گویند بوی گل؛ فوت بیمه شده است
بوی خوش دهانت جانم را گرفت

سینه من دکان عشق است
تاجر آهن مرا از کدام فروشگاه برد؟

دشمن ابروی من را ندید
سنگی بینداز و کمان مرا بگیر

جمال از جانبازان وارد شد
وقتی این اتفاق افتاد، زندگی جوانم را گرفت

لکنت نداشتم چون زبانم از بچگی بود
چگونه موم زنبور عسل را روی زبانم ببرم؟

چون لانه زنبوری در بدن من پر از سوراخ است
این نیش های نیزه قدرتم را گرفت

زخمم پر از سم است
Rig Roan تمام جریان من را گرفت

سید حمیدرضا برقعی:

آن شب که قاب غزل در غزل شکست
سایه مست، شیشه در آغوشش را می شکند
آیه نابی خواند که در آن نسبت عسل شکسته شد
پسر بزرگی که کمر شتر را شکست

پروانه از دامن رها می شود
در لحظه فردا دارم آشفته می شوم

شاکی بود که از نفس افتادم
بی حوصله و مضطرب، با عجله مثل پیراهن
سهم من از بهار فقط دیدن است و بس؟
بگذار از این قفس رها شوم

هیچ بهانه ای جز خط یار ندارم
قلم کوفی نه کوفی

گویی یعقوب را به جامه سپردند
شب را با این عطر پر کنید
آن نگاه ترش چکامی را می خواند
هفت آسمان به موضوع پیام نزدیک است

گریه کردم، این چند خط را ننوشتم
شاید برای آن لحظاتی باشد که من نیستم

برات پیام آوردم کبوتر
حالا کبوتر من برای تو برادر من است
من نگران تو هستم، نیمه دیگر من
جز دلهای شکسته چه دلیلی بیاورم؟

سرود کلمات ناگهان قلب او را ترور کرد
به داستان قبلی چند صفحه برگردید

او یک دست خوش اخلاق و سخاوتمند است
می رفتیم سر شانه ای که داشت
در ردیف جامی که او داشت شهری بود
در خانه اش همیشه باز بود

اگرچه برای او خانه بود
امام دیگری در طواف سپر می پوشد؟

الان دلم برای برادرم تنگ شده
شاعر از او خواند دلم پر است
آن شعری که قیمت دیگری گرفت
شعری که چشم یک مادر را به خود جلب کرد

تاب خورد و ماهیتابه خواست و شکایت کرد
و آن کوزه را با خون جگر باغ لاله درست کرد.

الان برو از دستش نمیدی
خورشید مثل تو روشن نیست
هیچ راهی برای فرار از ارتش شب وجود ندارد
اگر ذوالفقار نباشد ابروی شما چیست؟

متعجب از قدم های او، مقدس ترین موجودات
او قبلا به دادگاه می رفت

کینه عمو بی صدا در گلویش فوران کرد
باران سنگی بود و سیبو بی صدا شکست
او را سنگ زدند، عمویش بی صدا شکست
در میان جمعیت تشویق کننده … او بی صدا فرو ریخت

قاسم سرفان:

به شور و شوق من نگاه کن، تو نمی خواهی کمک کنی
عمو یا دایی
بزرگتر نمیخوای یه کم کوچیکتر بگیری عمو؟

لطفا من را رد نکنید، من فقط یک داماد هستم
عمو نمیخوای با عسل تو دستم غذا بخوری؟

من نمی خواستم از اینجا فرار کنم
نمیخوای سرنوشتت رو با خودت تقسیم کنی عمو؟

صورت گلی من زیبا اما زشت است
نمیخوای روز آخر با دم حیدر باشه عمو؟

شال روی شانه با یقه باز و صورت ماه
نمیخوای وسط کربلا باشی عمو؟

وقتی رفتی یاد مادرت زهرا باش
هجده سر بالای نیزه نمیخواهی عمو؟

شاید بدن من از این اسب ها خسته شده باشد
عمو آخرش قربون نمیخوای؟

دومنت امروز باغ پر گل شده است، بیا
عمو تو این دامن گل کامل نمیخوای؟

محسن نشی:

تمام این بیت قافیه آغشته به غزل است
سیزده قسمت شیرین در عسل غوطه ور می شود

کوفه به دلاوری مردمش مشهور است
وفاداری کوفی با ضرب المثل ها آغشته است
گویا کوفه مسلمان است اما پر از شرک است
حال و هوای این شهر مسلمان نشین پر از ادرار است

کربلا قد خون است و من در آن غرق شدم
دستانی آغشته به میراث زیبایی

حسن تیغ ​​را بسیار صاف کرده است
آغشته به خون جگر قاسم یال

مسلمانان آنها از یهودیان بدترند
حرف این افراد بی دین با عمل آمیخته است.

گفتند با اسب او را زیر پا می گذارند!
بی دلیل نیست که سموم را با عسل می پوشانند

هادی ملک پور:

او دستخط خودش را دارد و راحت است
اشتیاق به مرگ خالی از ملال است

برای برداشتن نقاب ابن شیر جمال
من از زیبایی ماه خیره شدم

بالاخره سرش را به سمت باد می چرخاند
همه به سن خود اهمیت می دهند

درس جنگیدن را از ماه بنی هاشم آموخت
مرد تمام تلاشش را کرد تا در این قحطی بجنگد

بدن خاکی پر کردن دست و پا گیر است
آغشته به اشتیاق

چشم تیز تیغ و نیزه به قامت او برخورد کرد
تر دار چله با این خط چه کرد؟

هر چند استخوان های سینه اش باز شد
این کاما اتصال را بازنشانی کرده است

با اینکه تشنه است اما بدنش زخمی است
او این را در خون خود روشن کرد

آه، از آن ساعتی که آن صورت روی زمین افتاد
توسط تحرک مرکب خرد شده است

کوه می آید اما با دستی به کمر
تو در این ماه گرمی چون اکبر آن را هلال کرد